تبليغاتX
سنگده

درس آرتور به جهانیان

 

http://xs142.xs.to/xs142/09333/a310.png

 

آرتور اش  از قهرمانان تنیس ویمبلدون هنگام عمل قلب در سال 1983 به علت دریافت خون

آلوده به ویروس اچ آی وی به بیماری ایدز مبتلا شد . زمانی که وی در بستر مرگ قرار داشت

هر روز   نامه های زیادی از اقصی نقاط جهان از جانب طرفدارانش دریافت  می کرد .     

 یکی از نامه هایی که به دست وی رسید بدین مضمون بود : چرا خداوند تو را برای مبتلا شدن

به این بیماری مهلک انتخاب کرد؟ آرتور پاسخ نامه را چنین نوشت : در دنیا پنجاه میلیون کودک

شروع به یادگیری بازی تنیس می کنند . از این تعداد پنج میلیون نفر بازی تنیس را یاد میگیرند .

 پانصد هزار نفر این ورزش را به صورت حرفه ای دنبال میکنند . پنجاه هزار نفر وارد مرحله

 مسابقات قهرمانی میشوند . پنج هزار نفر از آنها به مسابقات گراند اسلم راه می یابند . فقط پنجاه

 نفر از این تعداد به مسابقات ویمبلدون می رسند . چهار نفر از آنها وارد مرحله ی نیمه نهایی

می شوند . دو نفر به مرحله ی فینال راه می یابند . و فقط یک نفر قهرمان می شود ...

زمانی که من جام قهرمانی را در دستانم نگه داشته بودم هیچگاه از خداوند نپرسیدم چرا من ؟!!

امروز نیز که در دردورنج هستم از خداوند نمی پرسم چرا من ؟!!


 

نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388 ساعت 2:0 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


مرگ...

http://i39.tinypic.com/4r25oi.jpg

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

 

در بهاري روشن از امواج نور

 

در زمستاني غبار آلود و دور

 

يا خزاني خالي از فرياد و شور

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

 

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

 

روز پوچي همچو روزان دگر

 

سايه اي ز امروز ها ديروزها

 

ديدگانم همچو دالانهاي تار

 

گونه هايم همچو مرمرهاي سرد

 

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

 

من تهي خواهم شد از فرياد درد

 

مي خزند آرام روي دفترم

 

دستهايم فارغ از افسون شعر

 

ياد مي آرم كه در دستان من

 

روزگاري شعله ميزد خون شعر

 

خاك ميخواند مرا هر دم به خويش

 

مي رسند از ره كه در خاكم نهند

 

آه شايد عاشقانم نيمه شب

 

گل به روي گور غمناكم نهند

 

بعد من ناگه به يكسو مي روند

 

پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند

 

روي كاغذها و دفترهاي من

 

در اتاق كوچكم پا مي نهد

 

بعد من با ياد من بيگانه اي

 

در بر آينه مي ماند به جاي

 

تار مويي نقش دستي شانه اي

 

مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش

 

هر چه بر جا مانده ويران مي شود

 

روح من چون بادبان قايقي

 

در افقها دور و پنهان ميشود

 

مي شتابند از پي هم بي شكيب

 

روزها و هفته ها و ماهها

 

چشم تو در انتظار نامه اي

 

خيره ميماند به چشم راهها

 

ليك ديگر پيكر سرد مرا

 

مي فشارد خاك دامنگير خاك

 

بي تو دور از ضربه هاي قلب تو

 

قلب من ميپوسد آنجا زير خاك

 

بعد ها نام مرا باران و باد

 

نرم ميشويند از رخسار سنگ

 

گور من گمنام مي ماند به راه

 

فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

 

دوستان من این شعر از فروغ فرخزاد هست

امیدوارم خوشتون بیاد

من برای مدتی میرم

نمیدونم طولانی یا ...

دوستون دارم....

به امید دیدار.....


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه هشتم بهمن 1387 ساعت 7:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


درخت

http://i36.tinypic.com/5oziwk.jpg

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقت رو ازت

دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد

 ذل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت

باشی؛حس کنی که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخواد سرت رو به دیواری تکیه بدی که

 یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته تو رویا باهاش بگردی و همه جاهایی که

 باهم رفته بودین رو یه بار دیگه زیر پا بذاری و به اون

جنگلی که اسمتو رو درختاش کنده بود برسین اما وقتی

 که چشماتو باز کنی؛ببینی که جلو درخت تنهایی

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما

وقتی دیدیش چیزی جز سلام نتونی بهش بگی

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو یه باغ دیگه ببینی و همه

خاطراتی که باهم داشتید جلو چشمات بیاد و آنوقت

زیر همون درختی که اسم تو رو روتنه اش نوشته

بود؛بشینی و زیر لب بگی گل من

باغچه نو مبارک

ویرانم؛خراب و فرو ریخته؛کاش نیستی را میشد خرید؛

کاش مرگ دست خودم بود؛کاش دلها اینقدر سخت و سرد نبودند؛

کاش یک نفر دلش به حال من می سوخت.


من که بند بند وجودم نام تو را می خواند؛من که نام تو را بر قلب و جانم

 هک کردم؛از همان آغازی که تو را دیدم.از همان روز که فقط نام تورا بر همه

 جا می دیدم؛به آسمانها می نگریستم نام تو بود؛به درختان نگاه می کردم

نام تو بر تنه اشان هک شده بود؛تویی که شب و روزم را با یادت آمیختم.

چگونه توانستی رهایم کنی و ذره ذره آب شدنم را به تماشا بنشینی.من

محتاج بودم؛محتاج دستان نوازشگری که اشک هایم را بزداید و برای تمام

دردهایم حرفهایی داشته باشد از جنس آب و آینه؛

اما تو........

دوستان عزیز دو مطلب بالا از دوست عزیزم هادیه ازش ممنونم به خاطر محبتش و تصویر از خودمه یعنی عکسشو خودم گرفتم راستی ایمیل هادیو میزارم واستون بهش سر بزنین 

امیدوارم خوشتون بیاد حتما" نظر بدین

 


 

نوشته شده توسط محمد در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 0:30 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


جاده

http://i35.tinypic.com/2rpfmh2.jpg

موقع رفتن است

من خواهم رفت     تو را ترک خواهم کرد

من این مسیر را انتخاب کردم

مسیر آشنایی نیست        نمی دانم کجا می رود

انتهایش کجاست؟     من خواهم رفت

بی ترس    خواهم رفت   

تنها

مهم نیست انتهایش کجاست

تا می توانم می روم

دور

نزدیکی را ترک خواهم کرد

دور دست ها در انتظار منند

تو خواهی ماند

پشت سرم را نگاه نمی کنم

اشک های تو پای رفتن را از من خواهند گرفت

خودم را به این جاده می سپارم

اختیارم دست اوست

بعد از رفتن من به جاده نگاه نکن این جاده فقط می برد

من باز نخواهم گشت پس مرا فراموش کن

به من فکر نکن  

دل نبند

امیدوارم این جاده پیچ اشتباه نداشته باشد

من نمی ترسم

به من فکر نکن

نمیگویم به امید دیدار

دیداری دیگر نیست

خداحافظ


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 7:51 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


آخرش نیست...

 

 

در یک صبح زیبا فهمیدم که باید مراقب خودم باشم

روزی متفاوت تر از دیگر روزها

و در نهایت دلم عشقمان را در خود جای داد

و با این وجود  وبا این وجود

بی هیچ پشیمانی روزی تو را ترک میکنم

بدون امید به بازگشت

دور از انتظار دور از دلها

برای همیشه فراموش میکنیم

و یاد تو را وعشقم را

با این وجود بااین وجود

به هر حال فقط تو را دوست دارم

بدون گریه ای اشکم سرازیر خواهد شد

رازها بی هیچ شرطی با تمام وجودم می آمیزند

تا برای به آرامش رسیدن مرا از بند تو آزاد کنند

وبا این وجود من به سوی آسمان های دیگر

سرزمین های دیگر میروم

با فراموش کردن سردی بی رحمانه ات

با دستانی پر از عشق

شادی را پیشکش خواهم کرد

وروزها وشبها وزندگی

با این وجود به هر حال تنها تو را دوست دارم

لازم دارم تا دلیل خود را پیدا کنم

بی علاقگی و بی میلیم به سرور

که هرگز تو را ترک نمی کنم

با این وجود در کنار دیگری تا زمانی نامت را هم از یاد ببرم

وقتی بتوانم آینده را در نظر بگیرم

هرگز به نزدم بر نمی گردی

تنها خاطره ای دور

وقتی بدی ها وترس ها و اشک هایم پایانی ندارد

وبا این وجود به هر حال تنها تو را دوست دارم

فقط تو را دوست دارم


 

نوشته شده توسط محمد در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 1:41 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشق و تولد

من محمد ۲۱ ساله دانشجوی عمران هستم از مطالب زیر خوشتون میاد نظر بدین؟

فریدریش نیچه :

آنگاه که انسان عاشق می شود بیش از هر زمانی رنج می کشد و به هر چیزی تن می دهد

 

ای تنها بهانه ماندن وای نابترین غزل زندگی یک دنیا مهربانی تقدیم تو باد به تو که حس بودنت شوق زیستن را در وجودم زنده کردومهربانی نگاهت در من طوفانی از عشق بر پا داشت . ای کاش بدانی در تک تک لحظه هایم جا گرفته ای و برای من هیچ چیز آرامبخشتر از با تو بودن نیست. تولدت مبارک

 

 

 

وجود نازنینت تکیه گاهی است برای بودنمان و اینک در جشن میلادت هدیه مان قلبی است که تا همیشه برایت خواهد تپید . بهترینمان تا همیشه در کنارمان بمان وبدان که عاشقانه دوستت داریم.

 

 

 

 

تنها برای تو وقلب مهربان تو می نویسم که اولین عشق بی انتهای زندگی ام هستی . زندگی با تو معنای هزاران عشق را دارد و همیشه چشمانت یاد اور زیباترین هدیه الهی به من است مطمئن باش که هیچ چیز برای با تو بودن برایم ارزش ندارد . تولدت مبارک

 

 

 

 

عزیزم عشق را با تو تجربه کردم و محبت را در قلب تو یافتم وامید به زندگی را در تو آموختم . تقدیم به تو که یادت در فکرم و عشقت در قلبم و عطر تو در میان لحظات زندگی ام ماندگار است. روزت مبارک

 

 

 

 

اگر دنیا به فرمانم شود امروز هزاران شمع آبی با هزاران شعله ی قرمز برای تو می افروزم و خود اما در جشن تو به جای هرچه پروانه می سوزم تا شاید باور کنی صادقانه دوستت دارم و تک تک روزهایم را می سوزانم تا چشمکی شود برای شبهای بی ستاره ات . نازنینم شاید داستان ما ابدی نشده باشد اما بدان که قلب من تا آن هنگام که میتپد فقط به خاطر وجود نازنین و دیدن چهره ی زیبای توست.

 

 

 

 

به نام آنکه آفرید مرا و برای خوشبختی من تورا. ماهی قرمز کوچولویی هستم در دل شیشه ای تو . مواظب باش دلت نشکنه که من می میرم .


 

نوشته شده توسط محمد در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 5:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting